Tuesday, November 16, 2010
جبههها در پدافند غير عامل 21)
جنگ اديان محمدعلي ديني كه تحقيقات زيادي در زمينهي اديان دارد، ميگويد: "كلمه مجوس معرب مويگوش است و زرتشتيان در ايران باستان چهار زرتشت داشتند: مانند فريدون و جاماسب كه البته اكثراً پيرو زرتشت دوم هستند. تعدادي از آنها نزد زرتشت دوم رفتند و از ايشان خواستند تا علامتي برايشان تعيين كند كه از بقيه شاخص باشد و ايشان دستور داد تا ريشها را در اطراف چانه با شمشير يا تيغ تيز بتراشند ولي سبيل را به موي گوش متصل كنند!" بعدها موي گوش معرب شد و شد مجوس! گويا با همين هيبت در عصر پيامبر به ديدن ايشان ميروند و پيامبر آنها را به حضور نميپذيرد و آنها به سلمان فارسي متوسل ميشوند و ايشان ميگويد كه شما كادوي زيادي آورديد و خيلي به قول امروزيها كلاس گذاشتيد! و اگر سادهپوشي كنيد پيامبر شما را ميپذيرد. پس از ملاقات با پيامبر مسلمان ميشوند و پيامبر هم طبق روايات ميفرمايد كه مسلمانان برعكس اين عمل را انجام دهند يعني شارب يا سبيل را كوتاه و ريش چانه را بلند كنند. از اينجا معلوم ميشود كه چرا برخي اختلافها بين اديان پديد آمد، اما هرگز باعث جنگ بين آنان نشد. ميگويند عدهاي پيش پيامبر اسلام آمدند و علامت خاص مسلماني را خواستند و گفتند كه مثلاً مسيحيان ناقوس مينوازند، ما چه بكنيم؟ پيامبر دستور داد كه بر مأذنهها بروند و اذان بگويند و اين علامت يا شيپور جمع مسلمانان شد! اخيراً نيز بحث ايراني بودن كه با شيوهاي جديد در سخنان اسفنديار رحيم مشايي مطرح ميشود، بر اين موضوع تأكيد دارد كه برداشت غير ايراني از اديان هميشه اختلاف برانگيز بوده است. مثلاً اعراب دين اسلام را از آن خود ميدانند و بر اين اساس به تعصب عربيت ميرسند و خود را نژاد برتر ميخوانند و اين امر فقط در فكر و خيال نيست بلكه آن را بر زبان جاري ميكنند و به خاطر آن انسانها را ميكشند. در حالي كه علت اصلي ظهور اسلام در ميان بدويت اعراب همين ذكر شده كه اگر باز هم پيامبرها در ايران ظهور ميكردند، اعراب به آن ايمان نميآوردند! يعني تعصب آنها حتي مانع از قبول دين اسلام ميشد و براي همين در قرآن از اعراب به "اشَدُّ کُفراً و نفاقاً" نام برده ميشود و زبان قرآن هم عربي مبين يعني بيان خود قرآن كه جديد و رسا بود، عنوان شده است. مكتب ايراني يك قرائت يا يك بعد نگري در اسلام نيست، بلكه تبيين جايگاه اديان ابراهيمي و برگرداندن آن به اصل خود است. ما لغتي به نام اسب اصيل عربي را زياد ميشنويم، در حالي كه اعراب باديهنشين با شتر رفت و آمد ميكردند و ايرانيها را به دليل اسبسواري، فارس يا اسب سوار ميگفتند (يا برعكس كلمه فارس در نظر آنها مترادف با سواركاري بود) و نژاد اسب اصيل عربي به حضرت اسماعيل باز ميگردد كه آن را با خود به همراه پدرش از ايران آورده بود و از نژاد اسبهاي كاسپين يا به قول امروزيها اسب تركمن بوده است. اين اسبها حتي در روز عاشورا حاضر نشدند بر تن شهدا بتازند و اسبهاي ديگري را كه ده اسب بيشتر هم نبودند، آوردند و نعل تازه زدند و بر اجساد شهدا راندند. مختار ثقفي هم از اولين گروهي كه انتقام كشيد، صاحبان همين ده اسب بودند كه همان بلا را بر سرشان آورد. مكتب ايراني يعني بازگرداندن اديان ابراهيمي و حتي غير ابراهيمي به جايگاه خودش. زيرا حضرت اسماعيل يا بنيهاشم عرب نبودند بلكه به دستور الهي به آن مكان منتقل شدند تا با اعراب بزرگ شوند كه اگر دين اسلام ظهور كرد آن را بپذيرند. حتي بنياسراييل هم ايراني هستند زيرا همگي از فرزند دوم حضرت ابراهيم به نام اسحاق و نوه او يعقوب ميباشند. همانطور كه حضرت ابراهيم به دستور الهي فرزندش را به همراه مادرش به مكه برد و ساكن وادي غير ذيزرع كرد، فرزند دومش را هم همراه مادرش ساره با خود به فلسطين برد. بنابراين مسيحيت، يهوديت، زرتشت و اسلام همگي اصالتاً داراي خاستگاه ايراني هستند، اما اينكه چه چيزي باعث شد تا اين سير تاريخي تكاملي به جاي دوستي و محبت در برخي موارد تبديل به دشمني و عداوت شود، عقبماندگي تاريخي است. فرضاً حضرت موسي (ع) ظهور مسيح را بشارت داد طبيعي است كه بايد معتقدان به موسي (ع) با ظهور حضرت مسيح (ع) به گرد او جمع شوند. باقي ماندن در دين موسي، حتي خلاف گفتهي خود حضرت موسي (ع) است. به همين شكل اديان، رو به تكامل رفته و انبياي بعدي آمدند. اكنون نيز بشارت خاتمالنبيين به ظهور حضرت مهدي (عج) است و حضرت مهدي حتي متولد عربستان هم نيست! مادرش هم عرب نيست! و اين يعني رها شدن از قيد و بند هر نوع تعلقي كه مانع رشد بشريت و رسيدن او به خداست. اما چطور اين مسأله واضح تا آنجا ميرود كه مثلاً تشيع كه ايرانيها آن را انتخاب كردند از طرف اعراب منفور واقع ميگردد و جنگهاي زياد و كشتارهاي مهمي در همين رابطه آغاز ميشود كه مهمترين عنصر آن حمله دشمن به صورت جنگ نرم است؛ يعني از اختلافها به جاي ايجاد توسعه و رفاه براي جنگ استفاده ميكنند. پدافند غير عامل در اين زمينه روشن كردن اذهان عمومي است. زيرا وقتي مسأله روشن شود مردم از آن دفاع ميكنند. حضرت علي (ع) فرمود: "الناس اعدا ماجهلوا" يعني مردم دشمن نادانستههاي خود هستند و مفهوم مخالف اين است كه اگر به آگاهي برسند ديگر دشمني نميكنند. مانند ترس انسان از تاريكي كه به محض روشن شدن هوا يا لامپ نوراني ديگر ترس از آن زايل ميشود. مردم هم اگر ريشه اختلافها را متوجه شوند و بدانند كه اكثر آنها عرضي است نه بالذات، تفكر آنها تغيير ميكند. اختلاف در واقع به فرموده و دستوري است، يعني ايجاد ميشود آن هم فقط براي شناخت تفاوتها.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment