Tuesday, December 7, 2010
توسعهنيافتگي، زمينهي آفندها
توسعهنيافتگي، زمينهي آفندهاكلمهي جبهه چون زياد به كار ميرود، از اهميت آن كاسته شده است لذا كسي از معناي آن كاملاً آگاهي ندارد. كلمهي جبهه دو معناي ادبي و كاربردي دارد؛ در معناي ادبي، کلمهي «جبهه» (وامواژهي عربی)، در فارسی به معنای «پیشانی» و در معنای وسیعتر به معنای «قسمت پیشین هر شیء نسبتاً بزرگ» به کار میرود و در این معنا برابر است با واژهي «front» فرانسوی به معنای «صف مقدم سپاهیان در میدان جنگ» است و به معناي «منطقهای که دو طرف متخاصم در حال جنگیدن هستند» نيز به كار ميرود. معانی اخیر از سالیان گذشته با همان کلمهي «جبهه» به فارسی ترجمه شده و اکنون رواج همگانی یافته است اما در معناي كاربردي، جبهه به معني جمع خطوط مقدم است، يعني چند خط را كه با هم و در كنار هم باشند، جبهه ميگويند. اگر جبهه جمع بسته شود، جمعالجمع است مانند لوازمات يا عملياتها! كه اين جمعالجمع، غلط مصطلح است و براي تأكيد و اهميت موضوع به كار ميرود. بنابراين اگر يك خط مقدم وجود داشته باشد، كسي اصطلاح جبهه را به كار نميبرد و در جنگهاي كلاسيك براي تمركز بيشتر معمولاً به يك خط حمله بسنده ميكنند ولي انقلاب اسلامي وقتي به وقوع پيوست داراي ابعاد وسيعي بود و لذا براي مبارزه با آن هم ابعاد وسيع يا خطوط حملهي زيادي نياز داشت. حتي در جنگ سخت يا همان حملهي نظامي هم دشمن به طور وسيع و از چند نقطه حمله را آغاز كرد. لذا مقابله با آن هم نياز به عملياتهاي زيادي داشت و فرماندهي سپاه وقت هم هميشه اين اصطلاحات را به صورت غلط به كار ميبرد تا اينكه ورد زبان مردم شد. جبههها هم به همين سرنوشت دچار شدند؛ مثلاً وقتي عنوان اين پاورقي را جبههها انتخاب كرديم، منظور آن بود كه آفندهاي دشمن دو يا چند روش شناخته شده نيست و لذا پدافندها هم بايد به تعداد آنها و يا بيشتر توسعه داشته باشد. يكي از مواردي كه دشمن بر آن بسيار پافشاري ميكند تا زمينهي حملات نظامي را آماده كند، مسألهي عقبافتادگي يا توسعهنيافتگي است. آنها سعي دارند با عقبمانده نشان دادن كشورهاي ديگر آنان را دچار عقدهي حقارت نمايند و سپس حكومتها يا مذهب را عامل اين عقبماندگي معرفي كنند تا مردم آمادگي داشته باشند براي پيشرفت، هر نوع شرطي را بپذيرند، حتي اگر وطنفروشي باشد. بسياري از كساني كه در ترورها يا خرابكاريها و يا جاسوسي به نفع دشمن شركت ميكنند، پيشزمينهي ذهني آنها صرفاً اين است كه ميخواهند پيشرفت كنند و كساني را از بين ميبرند كه اصطلاحاً عوامل ارتجاع هستند! در زمان گذشته، اين مفاهيم بيشتر شايع بود زيرا دشمن، سلطهي فرهنگي بيشتري داشت اما از هنگامي كه ملتها بيدار شدند و به اين ترفند پي بردند، كمتر از اين اصطلاحات استفاده ميكنند. براي روشن شدن موضوع، سير مطالعاتي اين روند را مرور ميكنيم: با خيزش علمي اروپا و آغاز عصر بخار، انقلاب صنعتي در اروپا اتفاق افتاد، همه چيز در اختيار ماشين قرار گرفت و پيشرفتهاي عظيم صنعتي راه را براي تركتازي اروپا هموار كرد. اروپا به دنبال توسعهي خود به استعمار سرزمينهاي ديگر روي آورد. آنان براي توجيه اين روش استعماري گفتند كه كشورهاي ديگر عقبافتادهاند و ما با استعمار براي آنها عمران و آبادي و توسعه ايجاد ميكنيم. قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، جهان دو قطب بيشتر نداشت؛ دنياي صنعتي و پيشرفته و دنياي عقبافتاده. عامل اصلي اين دنياي عقبافتاده، مذهب معرفي شد زيرا رنسانس به معني رهايي از قيد مذهب بود. حتي بخشي از مذهب هم كه مورد قبول واقع شد اعتراضي بود به مذهب قبلي. كلمهي پروتستانتيسم به معناي عصيان در مقابل كاتوليسم بود. كاتوليكها به معناي خشكه مقدسين و پروتستان به معني قرائت جديد از مذهب مطرح ميشد و اين اعتراض فقط در حد اعتراض به موارد منفي مذهب باقي نماند، بلكه در آغاز قرن بيستم به نفي تمامي مذاهب با تمام خصوصيات آن در شكل كمونيسم منتهي شد كه لنين رهبر اين تفكر در اين زمينه ميگفت: "دين، افيون تودههاست و ما بايد كه دين را براندازيم" و براي اثبات اين مدعا به رفتارهاي خشن و حذف فيزيكي مذهبيون از يك طرف و پيشرفت سريع از طرف ديگر روي آوردند. لذا در كنار كشتار وسيع از مسلمانان در پشت ديوارهاي آهني به پيشرفتهاي وسيع فضايي نيز ميانديشيدند تا جايي كه توانستند كمونيسم را به عنوان قدرت توسعهيافتهاي در مقابل غرب مطرح كنند و جهان توسعهيافته را دو بلوكه و مردم عقبمانده از جهان دوم را به جهان سوم تنزل دادند. اما وقتي كه چين و ژاپن نيز به قدرت صنعت دست پيدا كردند، ديگر نميتوانستند معيار توسعهيافتگي را صنعت قلمداد كنند، لذا معيار از صنعت به ثروت تغيير يافت؛ يعني جهان دوباره دوقطبي شد؛ جهان ثروتمند و جهان فقير. بنابراين كشورهاي پيشرفته كشورهايي بودند كه ثروت داشتند ولي كشورهاي عقبمانده آنهايي بودند كه فقير بودند! ولي با آماري كه جمعآوري شد معلوم شد آفريقاي سياه ثروتمندترين قارهي جهان است و مردم عرب از ثروتمندترين مردم جهان! لذا با شرمندگي دوباره معيار پيشرفت را عوض كردند؛ نسبت سواد يا رفاه! مثلاً كشورهاي بيسواد، كشورهاي فقير و كشورهاي باسواد، كشورهاي پيشرفته شدند، اما ظهور دانشمندان در بين جهان سوميها و پر شدن دانشگاههاي غربي از چيني و آفريقايي و هندي و بالا رفتن آمار باسوادهاي هند و چين باز اين آقايان را با شرمندگي مواجه كرد. از نظر كلي، اكنون هيچ معيار مشخصي براي جداسازي پيشرفته از عقبافتاده وجود ندارد. البته پيشرفت، مشخص است اما با تعريف معيارهاي پيشرفت كشورهاي پيشرفته تغيير ميكند؛ مثلاً كشور كره اكنون در بسياري از صنايع، پيشرفتهتر از چين، آمريكا، روسيه و غيره است يا ايران در رشد علم و فناوري از تمام كشورها برتر است و اين چيزي است كه آنها نميپسندند! لذا بايد دانست معيارهاي پيشرفت يك چيز و پسنديدن آن چيز ديگر است
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment